دل و دین و عقل و هوشم، همه را بر آب دادم / دستمو کردم تو گوشم، خودمو عذاب دادم

بیان دیدگاه

من یک هدفون دارم که شب ها که همه خوابند از اون برای گوش دادن به موسیقی یا هر چیز دیگری استفاده می کنم. از همین هدفونهاست که میکروفون هم داره و البته میکروفونش کار نمی کنه. مثل خیلی از وسایل دیگه که متعلق به من هستند، این هدفون هم پس از مدتی به عنوان هدفون عمومی خانه شناخته شده و هر کس هدفونش رو گم می کنه یک راست میاد سراغ هدفون بنده!

چندی پیش دخترم طبق معمول از من درخواست هدفون کرد و من هم در پاسخ گفتم که میکروفونش خراب شده بس نیست؟ این تنها دلخوشی آخر شب های منه، وقتی شما خوابین من با این موسیقی گوش میدم. جون هر کی دوست داری از خیرش بگذر و تلاش کن هدفون خودت رو پیدا کنی بابا جون. می بری می ندازی توی اتاقت یا همزمان گوشی به گوش با سگت هم بازی می کنی می زنی همین یه دونه رو خراب میکنی و خوب می دونی من نمیتونم از این ایرفون های تو گوشی استفاده کنم، اونوقت امشب می مونم ویلون و سیلون. بهم زور میاد برم هفته ای یه دونه هدفون بخرم!

اما کو گوش شنوا؟ دخترک این وسیله ی عزیز ما را برداشت و با خودش برد و وقتی برگرداند طبق پیشگویی های نوستراباباموس که خودم باشم، یکی از گوشی ها که گوشی طرف راست بود دیگه کار نمی کرد، یعنی صداها تنها به صورت مونو از طریق گوش چپ قابل شنیدن بود.

حالا احتمالا به غیر از بی نظمی و بی دقتی دخترم و چینی بودن همه ی اجناس در این کشور جهانخوار، دست این سگ ما «باربی» هم در کار بوده که البته بر خلاف اسم غلط اندازش، یک ژرمن شپرد صد پاوندی است که وقتی به شوخی و بازی می افته، گاهی به ترکیبی از پردتور و ترمینیتور تبدیل می شه. تقصیر خودش هم نیست، سرشار از انرژی است و بسیار قوی و به قدر کافی برای خانه ی کوچک ما بزرگ محسوب می شه. طفلک خیلی هم تلاش می کنه که به کسی نخوره یا به چیزی آسیب نزنه، اما ذات بازی کودکانه، چه سگ باشی چه آدم، خیلی فرق نداره.

بگذریم، چون آنچه خراب شد در این میان همان هدفون نیم بند نازنین من بود، یک چند شبی سیم سمت راست را با دست فشار می دادم و توی همون حالت نگه می داشتم تا چیزی که می خواستم بشنوم تموم بشه. شدیدا هم این بار زورم می اومد برم دوباره هدفون بخرم. همش به یاد صادق هدایت می افتادم که روزهای آخر عمرش دسته ی عینکش شکسته بود، چسبونده بود اما دوباره شکسته بود و اون روز های آخر دیگه فقط با یک دست عینکش رو روی صورتش نگه می داشت و  راه می رفت!

البته من قصد خودکشی نداشتم بلکه هم تنبلی و هم جلوگیری از اسراف بی اندازه ی پول  سبب بود تا به سبک هدایت که دنیا رو می دید، موسیقی گوش بدم.

چند روز که گذشت کلا گوشی سمت راست از کار افتاد و من شدم یه گوشی و باید با همون می ساختم که ساختم!

تا این که یک شب…

گوش چپم شروع به خارش کرد و خیلی هم اذیت کرد. اول خیلی نگران نشدم اما بعد شروع کرد به آزار دادن و می دانستم که استفاده از هدفون و ایرفون میزان باکتری ها و آلودگی گوش رو چند ده برابر افزایش می ده، اما این جور وقت ها که قراره بلایی سر آدم بیاد، معمولا سواد و تجربه به خواب عمیقی فرو می رن و هر چه حماقت و عادت بده، کاملا هشیار به وظایف خودشون عمل می کنند.

من از انجام  هیچ حماقتی کوتاهی نکردم! اولش از انگشت کوچک دست شروع شد! به آرومی انگشتم رو داخل کردم و شروع کردم به کند و کاو و خاراندن و خلاصه هر کاری که یک انگشت کوچک می توانست با یک گوش گنده انجام دهد را انجام دادم.

نه خیر هیچ تاثیری نداشت که هیچ، بدتر هم شد!

رفتم سراغ گوش پاک کن!!! که امروزه بیشتر یکی از وسایل آرایشی شده برای خانم ها و گهگاه دیدم باهاش انواع خط های ابرو و چشم و لب و نمی دونم هزار جای دیگه می کشن و به اصطلاح خوشگل می شن. یعنی اصولا خوشگل هستند و خوشگل تر می شن!! مخصوصا اون هایی که باید تکه های از بین رفته ی ابروهای تتو شده رو هر روز بکشن و ابروهاشون رو بکنن تازه اون شکلی که قبلا بوده!

گوش پاک کن چون اصولا وسیله ای است گویا مخصوص گوش، بنابراین از انگشت کوچک بسیار باریک تر است و در دو سر آن گلوله هایی فشرده از جنس پنبه موجود است. من هم نامردی نکردم و تا جایی که می شد فرو کردم! این صاحب مرده را تا جایی که می شد کردم اون تو تا رسید به جایی که پرده اون جا هست. منظورم پرده ی گوشه که هنوز مشابه چینی نداره و علمااااااااااااااااااااااای اعلام درباره ی دوختن دوباره اش هنوز فتوایی نداده اند! البته از آن جایی که دین مبین و عزیز اسلام اصولا دین پیشرویی هست و با زمان خود را هماهنگ می کند، امیدواریم به مدد باطن پاک و شفاف علمای اعلام و طوطیان شکر شکن… نه ببخشید، این مال اینجا نیست، همان به مدد مراجع بزرگ تقلید سیاره ی میمون ها، به زودی فتوای عمل دوختن دوباره ی پرده ی گوش هم شرعی شود. انشاالله تعالی.

باور کنید من با این گوش پاک کن و گوش عزیزتر از جانم کارهایی کردم که شما در هیچ جایی، حتی در یوتیوب، نمی توانید نظیر آن را بیابید و باز هم برایم جالب است که این چهار مثقال مغز گندیده که گاهی چس مثقال عقل تویش پیدا می شود، آن موقع کجا رفته بود گل بچیند؟

در طول حدود بیست دقیقه، دست و گوش به کمک گوش پاک کن انواع و اقسام حرکات شنیع را مرتبا تکرار کردند، اما گویا این گوش نابکار راضی نمی شد! دست کردم از روی میز یک گیره ی کاغذ برداشتم و بازش کردم و آن قسمت گرد سرش را کردم داخل گوش بی نوا و باز هم انواع حرکات صدادار و بی صدا شروع شد، تا آن که پس از خروج چند مولکول از محتویات گوش بدبخت و شروع دردی خفیف، گویا گوش چپ من ارضا شده بود و حالا در نهایت حماقت می توانستم به ادامه ی موسیقی گوش بدم.

گوشی رو روی گوشم گذاشتم اما صدایی نشنیدم! فکر کردم جای گوشی چپ و راست رو اشتباه کرده ام، خب، جاشون رو عوض کردم، اما باز هم صدایی نشنیدم، چند بار آزمایش و فشار دادن سیم های هدفون هم فایده ای نداشت . توی دلم چند تا بد و بیراه شدیدا مودبانه نثار دخترم و اون سگ بی حیا کردم و همون جا مبلی رو که روش نشسته بودم به سمت عقب خوابوندم و یه پتو کشیدم روم و تلاش کردم که بخوابم.

چشمتون روز بد نبینه، یعنی گوشتون روز بد نبینه و نشنوه، ناگهان گوشم چنان دردی گرفت که نگو و نپرس. صد رحمت به دندون درد. این اعصاب ناحیه ی سر و صورت هر چه از نظر عدد ترتیبی کوچکترند دردشون گویا بدتره. از یک طرف درد تا توی شقیقه هام می کشید و از یک طرف زده بود به ردیف دندون های بالایی و فک بالای سمت چپ.

به به چه حالی و چه صفایی نصف شبی. البته هر چیز که گیرم اومده بود رو فرو کرده بودم به جایی که نباید می کردم و حالا دیگه انتظاری بیشتر از این نمی شد داشت.

یک ربع، نه نیم ساعت، طاقت آوردم اما دیدم نمی تونم. اصلا هر چی درد و مرض داشتم کلا فراموش شده بود و و کلا بخش چپ سر و صورت ضربان می زد و یا به قول یسنا، دخترم، خاموش و روشن می شد!

سرتون رو درد نیارم، چند تا از اون استامینوفن های کدئینه ای رو که تازه از راه استرالیا از ایران اومده بود خوردم.

نه.

کار نمی کنه.

نصف شبی زنگ بزنم 911؟

نه بابا، فردا هزار و یک جور کار ریز و درشت دارم. تازه یسنا رو هم باید بذارم مدرسه و عصری برش دارم. توی این اورژانس ها فقط تشکیل پرونده و به قول خودشون پیپرورک سه ساعت طول می کشه و آدم باید هزار بار التماس کنه که اصلا نخواستم، ولم کنین بذارین برم و تازه بعد از چندین ساعت که از کار و زندگی افتادی، باید بری خونه یا سر کار!

پس چنین شد که: شب عاشقان بی عقل چه شب دراز باشد!

تا خود صبح صادق درد را نوش جان کردیم و مقادیری با دستپخت کارخانه های داروسازی کبد و کلیه ها را صفا دادیم و چند کرور فحش هم به اف دی ای و مشابه دادیم. دلمان خنک شد اما گوشمان خوب نشد و جگرمان تاول زد!

بعد از ظهر همان روز که عقل ناقص من از مرحله ی نصب انواع آپدیت فارغ شده بود و بر اثر زور درد اندکی به خود امده بود و به قول عیال، مادر بچه ها، از روی اسکرین سیور خارج شده بود،  تصمیم گرفت تا مرا به نزدیک ترین داروخانه ببرد تا درمانی برای این گوش که کاملا شنوایی اش را از دست داده بود بیابد. تازه اصلا درمان سرش را بخورد، آی چه دردی داشت!

 در اولین مرکز خرید، جلوی دراگ استور والگرین پیاده شدم و صاف رفتم و از توی قفسه روغن مخصوص یا همان مایع مخصوص شستشوی گوش یا موم زدایی گوش را برداشتم و خریدم و زدم بیرون و سینه خیز خودم را به خونه رسوندم.

مقدمات کار فراهم شد و مادر بچه ها توی این گوش ده قطره از ترکیب ویژه ی شیمیایی ریختن.

توی گوشم انگار دیگ بار گذاشته بودند، صدای قل قل می اومد و گویا قطره داشت موم داخل گوش رو حل می کرد. برای من خیلی عجیب بود، چون همیشه وقتی دوستان پزشکم گوشم را معاینه می کردند می گفتند تو به شکل عجیبی گوش هایت تمیز است، به طوری که گاهی فکر می کردم شوخی می کنند، اما وقتی چندین بار تکرار شد فهمیدم شوخی نیست و شاید یکی از دلایل این که گوش های تیزی دارم همین بوده باشد!

توی گوش راست هم ریختم، اما اون جا هیچ اثری از هیچ واکنشی نبود!

گاهی یک سرماخوردگی یا ورود حشره ای خیلی کوچک و یا غبار و ماسه های خیلی ریز به همراه باد و گاهی چندین علت شناخته و ناشناخته ی دیگه باعث می شوند تا گوش چنین واکنشی نشون بده و مقادیری موم ترشح کنه که گاهی باعث ناراحتی و خارش و گاهی درد و کم شنوایی می شن.

سه چهار روز از این قطره ریختم و با آب گرم و ابزار خاص شستشو دادم تا کم کم خوب شد و الان هشتاد درصد بهتره.

این همه داستان گفتم فقط برای این چند خط آخر که:

پریشب که به طور معمول بی خواب بودم و به هزارتوی فکر خودم فرو رفته بودم، با خودم گفتم که ای کاش یک قطره ای بود که به همین راحتی می شد اون رو از داروخونه یا هر جای دیگه خرید و مثل قطره ی فلج اطفال توی دهان ریخت و خورد تا توی اعماق جان و بدن بره و همین طور که این دارو موم گوش رو حل می کنه، هر چی ناراحتی و افسردگی و خشم و عقده هست رو به جوش بیاره و این چیزهای بد و کثیف قل قل کنان از بدنمون بیان بیرون. همه ی کینه ها، خشم ها، سرخوردگی ها، ناکامی ها، دردهای جسمی و عصبی و روانی، کج فهمی ها و حسادت ها، کوته نگری ها و انتقام جویی ها، وسواس ها و وسوسه ها، همه و همه قل قل بجوشن و بیان بیرون، تا بشیم همونی که بودیم، همونی که باید می بودیم، همونی که غصه می خوریم که از دستش دادیم، همون عاشق صادق بی ادعا، همون کسی که اصلا چیزی توی دلش نیست که حالا بخواد زور بزنه تا ببخشه!

کاش این کارخانه های داروسازی برای چشم دل و گوش دل هم قطره درست می کردن تا ما به جای خودآزاری و دیگرآزاری بتونیم دوباره مثل بچه های کم سن و سال به هم سلام کنیم و مثل روزهای کودکستان با هم بازی کنیم.

البته فکر کنم جرم گیر سماور یا پودر بلیچ برای این کار بد نباشه، من امتحان می کنم و اگر خوب بود براتون می نویسم. البته واجبی رو قبلا برادران در اوین آزمایش کردن و گویا کلا جسم و روح و روان با هم قل قل میکنن و از دماغ طرف می زنن بیرون.

چند نکته ی اخلاقی از این قصه ی پر درد و رنج:

1-     هر جای بدنتان که یک سوراخ یافتید همین جوری بعد از یک خارش معمولی، هر چیزی را که دم دستتان بود تویش فرو نکنید!

2-      اگر حالا خواستید حتما فرو کنید به نسبت اندازه ی جسم فرو رونده و جایی که قرار است برود، دقت کنید  و اگر احیانا  فرو کردید، ادامه ندهید.

3-     اگر ادامه دادید، تا تهش نروید که به جاهای حساس می رسد و کار دستتان می دهد.

4-     همان اول مثل آدم های متمدن بروید دکتر.

5-     البته دکتر چیزی تویش فرو نمی کند، دارو می دهد، حالتان خوب می شود، بدون درد و خون ریزی!

6-     اگر خدای ناکرده روزی چشم یا گوش یا حتی عقل و روانمان درست کار نکرد، پیش از اتهام به فرزند و زن و سگ و دخترخاله و بچه ی همسایه، به فکر درمان خودمان باشیم!

7-     در دیر می زدم من که ندا ز در درآمد

که

 رو سینه را هفت آب شوی از کینه ها

آنگه بیا با عاشقان هم خانه شو، هم خانه شو

گویا دل های قدیم فقط با آب تمیز می شدند. خوش به حالشون.

Advertisements

تست

2 دیدگاه

تست

پاسداری شده: آدم و حوا – 3

برای نمایش دیدگاه‌ها گذرواژه را وارد کنید.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

پاسداری شده: آدم و حوا – 2

برای نمایش دیدگاه‌ها گذرواژه را وارد کنید.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

پاسداری شده: آدم و حوا – 1

برای نمایش دیدگاه‌ها گذرواژه را وارد کنید.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

۱ دیدگاه

از امشب شروع می کنم…

ای گروه مومنین…

بیان دیدگاه

روسپيان زودتر از شما وارد بهشت می شوند

داستان مهيج ولی واقعی آدم و حوا از زبان نسناس

از فردا به مدت چند روز در پر خواننده ترين وبلاگ ايران : نسسسسسسسسسسناسسسسس

Older Entries